حکومت روح بزرگ در جسم نحیف

 

طلبه ی جوانی هستم و از خانی آباد تهران راهی دراز آمده ام تا در نجف از اساتیدی چون علامه امینی علم دین بیاموزم. پدرم روحانی خلع لباس شده ی دوران رضا قلدر بود که با نواختن سیلی محکمی به وزیر عدلیه ی رضا میر پنج٬ سه سال زندان را به جان خریده بود.

کشورم را در حالی ترک کردم که خفقان و استبداد حکومت ظالم و دین ستیز بر همه جا حاکم بود و کسی جرات نطق کشیدن نداشت.

من تاب دیدن و تحمل این حالت را نداشتم.‌ من درد دین داشتم و می اندیشیدم که با وضع موجود چه باید کرد؟

در حجره ی محقر و کوچک خود نشسته ام و قرآن می خوانم...

قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى‏ وَ فُرادى

دست بر کاسه ی زانو می گذارم و بلند می شوم.

من نواب صفوی هستم!

 

 

  • پی نوشت:

یوسف حنا(مسیحی لبنانی مسلمان شده به دست شهید نواب):«او(نواب) جسم نحیفی داشت٬ اما روح بزرگی در این جسم نحیف حکومت می کرد که گویی می خواست تمام دنیا را در میان روح خودش و در میان پنجه های پر قدرت خودش هضم کند».

 

   + سید مجید - ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱